تبليغاتX
هوای حوصله
دلتنگیهای یک غریبه
سلام !

باز هم چون ماضی های رفته از یاد تقدیمت میکنم سطوری از سادگیهای افکارم را بر نورسیده باغ خاطره نه بر این امید که نوری بیفروزم و نه خاکستری خاموش شعله پذیرد .

تنها بر اینکه این خیال آرامشی باشد بر سرخ آتش درونم .

دیر گاهی است که از هویت پنهان شده در پس نقاب چهره به ستوه آمده ام و سنگ صبوری نمی یابم تا جاری کنم چشمه دردها را بر آن و بشویم غبار تیره خاطراتی را که آرامش از نهادم بربوده .

هر از چند فرصتی به سراغت می آیم و تو را می خوانم ای یزدان مهرپرور و میدانم که در پس اشکهای نا امیدیم سرنوشت پوچ و عبثی که در طالعم نهادی تغییری نمی کند و چه ساده لوحانه به امید روزهای خوش نیامده آرزومند میمانم.

بسی غریب میماند طبع انسانها که به دست نوازشی خو می گیرند و تارهای محبتش را به اطراف می تند تا بسازد کلبه ای بلکه آشیانی ، ماوایی و امید ، بدان تار و پودی کز جانش باشد ، غافل از آنکه اسارت و وابستگی خویش در آن نهد .

و شبانه دوره گرد رازهای آن می شود .

گفته کرده اند که پروانه دل سوخته را پر یه چه کار آید .....


فکر میکردم چه بگویم در جوابت....

تا بدانی که در آنسوی یادها هنوز در یادم مانده ای

تا بدانی که در  فراسوی خاطره ها  هنوز رد پایت پیداست

تا بدانی که در ژرفای اقیانوس قلبها هنوز تلاطم امواجت جاریست

تا بدانی که در اعماق لایه های ذهنم  هنوز تصویر زیبایت بی همتاست

تا بدانی که در نهانی ترین نهانخانه هایم راز سر به مهر عاشقانه هایمان نجواست

در خواب دیدم که ......

زنده ام .

 

یا حق !!!

پسر پنیری تنها ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 0:20  توسط سهراب  | 

سلام

سلام میکنم به اونایی که ما رو یادشونه ، بعد به اونایی که ما رو یادشون رفته و در آخر به اونایی که سعی میکنن یاد کسی تو یادشون بمونه .

ماه مبارک رمضان رو به همه عزیزان تبریک می گم .

تو این پست دلم میخواد راجع به یه چیزی بگم که شاید تصور غلطی رو برا بعضیها که من رو میشناسن یا ادعا میکنن میشناسن و شایدم دوست دارن که بشناسن ،ایجاد کرده و اون مطلب چیزی نیست جز عشق!!!

انسان به عنوان اشرف مخلوقات و ثمره عشق خداوندگار منان به خود وظیفه دارد از تمام ظرفیتهای موجود در نهاد و فطرت پاک خود بهره ببرد و در حد کمال به آنها بپردازد .

انسان از مرتبه حیوانی رشد و نمو ،  ذات مطلق پروردگار را به همراه دارد هر چند که  مطلقیت تنها مخصوص خداوند است اما این جایی است که انسان از آنجا آمده .

در قلمرو مطلقیت تجربه ای وجود ندارد و هر چه هست تنها آگاهی است ، آگاهی یک مرتبه ربانی است و با این وجود بالاترین شادی در هستی است ، هستی که صرفا" پس از تجربه حاصل می شود .

تکامل به این صورت است : آگاهی ، تجربه ، هستی                                  

                                             ((این سه گانه مقدس ))

آی عشق ، آی عشق ، چهره آبیت پیدا نیست ......... و خنکای مرحمی بر شعله زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون.................آی عشق ، آی عشق ، چهره سرخت پیدا نیست  

غبار تیره تسکینی برحضور وهم ...............و دنج رهایی بر گریز حضور 

                                            سیاهی بر آرامش آبی ..............

                            ((آی عشق ، آی عشق رنگ آشنای چهره ات پیدا نیست ))


باز هم برای تو .......

می خواستمت آنگونه که  بودی ، آنگونه که هستی و بارهای بیشتر می خواهمت چون بارهای بیشتری خواستنی هستی .

می خواستی مرا همانگونه که بودم ، همانگونه که بارهای بیشتری در میان گوشهای شنوا چون زمزمه ای جاودانی در گوش هم نجوا کردیم و خدای یکتا به شهادت بر ما بینا بود و شنوا .

از خواستن گفتم یاد او افتادم که چه تنها بر قامت استوار شب ایستاده بود تا رازهای ماندگاری خود را بر ما عرضه کند و شهاب سرکش ایام مجالش نداد تا بماند و ببیند و بر نادیدها و نا شنیده های اسرار بین ما گواهی دهد .

اما تو ای عشق که چون توپکی خالی به بازی گرفته شده ای ، دلم برایت می سوزد ، دلم برای تنهایی به جا مانده ات می سوزد ، دلم برای بغض بی کسیت می سوزد .

آنگاه که نگاه معنادار قاضی آخرت بر تو افتد ، به چه گناهی بر مسلخ میبرندت؟ به چه جرمی مصلوب خواهی شد ؟ به کدامین معصیت ؟

من عاشق تو بودم ، تو هم عاشق من بودی ، نهال نو رس عشق در میان بوته های پونه می روئید و رشد می کرد و ترنم نغمه های نو سروده ات ، اوراد آسمانی بود که ملاحت لبهای من بود .

می دانستم که دل از کف داده ام اما نه اینکه دل نربوده باشم ، در هیاهوی بودن و نماندن سیر می کردم و هر روز بیشتر از ایام دیروز به کرامت وجودی عشق پی می بردم .

                               ((حالا هم هنوز آن سرودها را می خوانم اما بدون تو نه بدون عشق تو ))


در دنیای کنونی نمی توان عشق را متبلور کرد مگر آنکه آنچه را عشق نباشد تجربه کنی و از آنجا که هیچ پدیده ای بدون ضد خود نمی تواند وجود داشته باشد مگر در دنیای مطلق پس دور از انتظار نیست که افراد کمی بتوانند به هویت واقعی عشق پی ببرند ، نه آنکه من توانسته باشم بلکه به قول لسان الغیب :

           در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز ..........هر کسی  بر حسب فهم گمانی دارد

با این وجود تو ای دوست من ، ای همراز ، مرا از خود بدان که تو را من بسیار دوست می دارم .


و اما سخنم با عزیزی است که مرا قابل دانسته و از راهنمائی های خود بی بهره نگذاشته .

دوست گلم !

بر آنچه می بینی اعتماد نکن که درون انسانها طوفانی از غرورها و خودخواهی ها همیشه بوده و هست و من نیز از خروش آنها در امان نیستم ، اما تو که یادت هست گر نیست می گویم تا به یادت بیاید و بدانی که عشق وقتی در نهاد کسی بنشیند هیچ گاه چشمان نمیتوانند دروغ بگویند .

آری و  فکر کن  تا بیادت بیاید آن چشمان پر از نیاز خواستن و نتوانستن و پر از غم تنهایی را                       در آن شب زمستانی

 

یا حق !!!

پسر پنیری تنها !!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:13  توسط سهراب  | 

سلام

ساده شروع کنم

                                          تب دیدار تو در آن شب     با چه آمیخته بود ای گل       

        که ز هجوای نگاهت                  جام دستانم تهی شد از می !

                           ساقیم راه نمودی بر ما                سوسن و سنبله ها در دشت

       روح پروانه بر فراز آسمان کبود       خوشه هایی ز گندم آرزو بر لب !

                                            تب دیدار تو در آن شب     با چه آمیخته بود ای گل       

      نازک ابروی بهار                 اشک شوق جنون در نگاه اول   

                              سادگی پر رمزیست           در میان بوته های بابونه

      خانه و بستر همه در خواب               شب میان آن سکوت دیرگاه

و هیاهوی تنفسهای هرزه گرد تنها              در حضور مهتاب برهنه در بستر  

                                          تب دیدار تو در آن شب     با چه آمیخته بود ای گل       

                                                          که به امید نگاهی             رازقی های دلم بی تو پرپر شد !


 سلام

اما شاید نشه ساده تمومش کنم

دردانه من !

آرامم ، بی صدا و فریاد ، بی مقدمه و بی انتها ، شاید هستم و نمی دانم ، شاید نیستم و می دانم ، لحظه لحظه های آرامش بسان شمارنده های معکوس جوخه های اعدام چون پتکی آهنین بر پیکره نحیف ایام می کوبد و می کوبد و می کوبد .....

عاشقانه دوستت می دارم !

ای گلگون نشان افسانه ها ، آفتاب گردانهای باغچه سراغت را می گیرند ، میدانم که بهانه ات دیگر تکراری بر آزادی نیست ، حالا پر تر از همیشه شاعری میکنم .

روزهای آمدنت را  در یاد سپرده ام تا آرامش خاطرم باشد که زخمهای آدمی التیامی ندارد .

یا حق !!!

پسر پنیری تنها!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:40  توسط سهراب  | 

سلام

کاش کسی در حوالی خیابان خاطرات من نبود ، کاش روزها و شبهای منم به مانند همه این مردمان غریب و سر گشته بی انتها بود ، کاش سهم من از زندگی ، سهم من از  آرزو ، سهم من ازاین دنیای پر از دروغ و تظاهر بیشتر از اشک بود .

همه اونایی که یه روز برات قسم می خوردن که هیچ وقت فراموشت نمیکنن ، قسم می خوردن که تو با بقیه  فرق داری ، دروغ میگن  و اونجائی که بهشون احتیاج داری رهات میکنن و میرن .

نمیدونم کی اما بالاخره یه روز ظلمی که در حق من شده رو تلافی میکنم ، نه خیال کنید که با اونم ،نه ! که خدا می دونه من هنوزم دیوونشم ، هنوز هم سهم من از دیدار اون انتظاره و منم دوست دارم این انتظارو  و اگرم میخوام تلافی کنم ..................

گفته بودم آرزوهای آینه ....................................

اما حالا که خوب فکر میکنم  میبینم من اولین بار با یه شعر به اسم آینه با دنیای پر رمز و راز اون آشنا شدم ، و عجب دنیایی بود که من با هر نگاهی به اون غرق در لذاتش میشدم اما حالا میدانم که آن آینه جلوه گاه نگاه دیگری شده و تصویر  درون آن .............................

این همان چیزیست که روح مرا در خود فرو میبرد و آتشی در درونم می افروزد که تا مغز استخوانم را می سوزاند .

حالا میدانم که او به واقع تمام مرا میخواست و من تنها گوشه ای از نگاهم را به او داده بودم و او که میگفت تمامم را به تو خواهم بخشید همین کار را کرد اما من نفهمیدم .

 


بچه ها منو ببخشین که نمیتونم بیشتر از این بنویسم ، ایشالا تو یه فرصت بهتر .

راستی  تولد مولا امیرالمومنین (ع) رو به همه عاشقای اون تبریک میگم . روز پدر هم به همه پدران و مردانی که مردانه حرف میزنن تبریک میگم .

یا حق !!!!

پسر پنیری تنها

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 19:44  توسط سهراب  | 

سلام

سلام میکنم به همه گلایی که زحمت کشیدن و اومدن به من سر زدند .

نمی خوام زیاد حوصلتونو سر ببرم ، برا همین میرم سر اصل حرفم .

الان که اومدم کافی نت وقتی دیدم کسایی برام کامنت گذاشتند که شاید اصلا" من رو خوب نمی شناسن ولی غم توی نوشته هام رو می فهمند و می دونن که من اگه می نویسم فقط به عشق اونه ، نمی خوام بگم خیلی آدم حسابی هستم یا خیلی دیوونشم  نه ! من اگه چیزی می نویسم ، فقط می خوام اینو بدونید که از عشق اونه .

گفتم بمان !           نماند و رفت !

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی او

نگار عزیز !

تو زندگی آدما ممکنه هزاران نفر بیان و برن ، اما یادت باشه که همیشه یه نفر هست که با همه فرق میکنه ، از همه بهتره کما اینکه شاید قلبت رو بشکنه ، روحت رو با ناخنهاش خراش بده ، آزارت بده ، اما مطمئن باش اگه دوسش داشته باشی ، هیچوقت ازش نمی رنجی و حتی اگر هم بره و پیشت نمونه ، اگه عشقی که بهش داری واقعی باشه ، نه هیچوقت فراموشش میکنی و نه حتی حاضر میشی که ناراحتش کنی ، مگه نه اینکه عشق یعنی از خود گذشتن ، پس هیچ وقت در مورد روابط عاشقانه زود قضاوت نکن ، چون عاشق هیچوقت از معشوقش چیزی نمی خواد ، چون تو این جور رابطه ها که فقط دلا به هم راه دارن ، اونی که عاشق تره همیشه بخشنده تره ، در ضمن اینم بگم که من از اون کوچولوی بازیگوش هیچی دیگه نمی خوام و فقط از شما که از من بهش نزدیکترید می خوام که مواظبش باشید ، چون اون نمیتونه از خودش مواظبت کنه . ممنونم از محبتی که در حق من می کنید.

الهه خانوم گل!

 شما برای من مثل سنگ صبوری میمونید که وقتی به وبتون سر میزنم آرومم میکنه، مثل خنکای دم صبح میمونه که تازه بخواد آفتاب در بیاد ، ممنون که منو از راهنمائیهای خودتون محروم نمی کنید اما چند تا چیز هست که دلم می خواد بدونید ، اول اینکه با نظر شما موافقم که با غم و غصه خوردن دردی دوا نمیشه اما منم آدمم مثل همه آدمای روی زمین ، منم احساس دارم از سنگ که نیستم ، نگران من نباشید من به این پریشانی ها عادتی دیرینه دارم ، آخه من مثلا" مردهستم و بایدتو کوره همین دنیا (بسوزم) آبدیده بشم . دوم اینکه   در مورد سختی و فراموشی بگم که اینو واقعا" با شما هم عقیده هستم و سعی خودم رو هم میکنم هر چند میدونم که خیلی مشکله و شاید اساس این ارتباط از اول اشتباه بود اما کسی نمیدونه که دست روزگار چه نقشه ای برای ما تو آستین داره .آخرین مطلبم اینه که من انتظار بیشتری از این دوست عزیزم نداشتم و بهش حق میدم که بخواد از همه لحظه های زندگیش لذت ببره و خودم رو هم محق نمیدونم که با زندگی اون بازی کنم .یه گله هم از شما بکنم که اون موقع میدونم خیلی بهش نزدیک بودید ، چرا تنهاش گذاشتید ؟ دوست خوب هیچوقت دوستش رو تنها نمیذاره .

 


با تو هستم ...................

سلام

حالت چطوره ؟ خوبی ؟ لابد الان می پرسی مگه دکتری ! منم میگم آره مگه نمی دونستی ؟ من که بهت گفته بودم که تو رو درمون میکنم ! نگفته بودم ؟

منم خوبم ، هر چند گهگاهی روبروی غروب آرزوهایم می ایستم و از پشت غبار اشکهایم روزهای رفته را می نگرم .اما روزگارم بد نیست !

من مدتها بود که نمی نوشتم ! میدانی ؟ نمی خواستم جایی بیایم که تو فراموشش کرده ای ، نمی خواستم بدانی که هر باری که آمدم و تو نبودی ، هر باری که خط به خط آرزوهای بر باد رفته ام را خواستم  بنویسم ، هر باری که شب نوشته های قدیمم را به امید پیدا کردنت مرور کردم ، هر باری که داستان شازده کوچولو را خواندم و هزاران هر بار دیگری که تو از آنها خبر نداری ، چقدر در حسرت نداشتنت اشک ریختم ، چقدر در غم از دست دادنت زاری کردم بی آنکه بدانم دیگر هیچ وقت باز نخواهی گشت .

اما خوب باز هم نمی دانم از چه ؟ از چه رو باز هم دلم گواهی میداد که بانوی آب و آیینه من ، روباه کوچولوی اهلی شده بیشه من ، مسافر آذرباد پائیز زندگیم باز می گردد. خب این هم از محالاتی که شاید بیشتر رنگ رویاهای دوران کودکیم را دارد.

میدانی در غیبت پر سوال تو من هم تنها به همان خاطرات بسنده کردم و هیچوقت از فکر آمدنت بیرون نیامدم ، چون میدانم که همه پرستوهای مسافر روزی به خانه باز می گردند .

آری با تو میگویم که روزی اهلی شده بودی و من مسئول تو بودم ، اما من کوتاهی کردم و تو را از دست دادم ، حتما"  خودم مقصر بوده ام ، اما حالا برایت مینویسم که بدانی دوستت دارم.

دوستت دارم حتی اگر با من نباشی ، حتی اگر به یاد من هم نیفتی ، حتی اگر سالها هم بگذرد و در کشاکش این ایام مرا به فراموشی سپرده باشی .

اما میدانم که روزی به یاد من میفتی که دیگر خیلی دیر است با تو بودن ....

 

یا حق!!!!

پسر پنیری خیلی خیلی تنها

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:26  توسط سهراب  | 

سلام

مثل همیشه یه دسته گل تقدیم به همه عزیزان خودم 

چند وقتی نبودم آخه یه کم کسالت داشتم ءخب از اونجائی که خیلی خاطر خواه دارم خدا خواست و منم خوب دارم میشم اما اینکه چی شده بود بماند .

 

مدتهاست که رفته ای و من هنوز در یادت هستم . هنوز مدتهای مدیدیست که با صدای تو شاد میشوم و با بغض نهفته در سینه ات غمگین.هنوز روزها و شبهائی است که به یاد تو میخوابم و بیدار می شوم.

 

آه ..ای خزان گمشده من ....

ای پرستوی سفر کرده من ....

چقدر حرف نگفته در سینه ام بی تابی میکند . نمی دانی می دانی ؟  نه .......کاش می دانستی چقدر برای دیدنت مشتاقم  کاش میدانستی .....................!!!

شکوفه های بهاری زیباست اما بدون تو رنگ می بازند . باغستانهای گل خوش رنگند اما بدون تو لطافتی ندارند . دشتهای سر سبز  پرنده های غزلخوان آرامش بخشند اما بدون تو لذتی بر آنها نیست .

آه ای خدای من

چرا ؟ چرا باید ذره ذره خرد شوم و از یادت  بروم تا محو شوم 

شوق بودن با تو  در من میماند .

رخ بنما ای ماه فروزان من ...

 

یا دتان باشد                           همه چیز از یاد آدم میره                     مگه یادش که همیشه یادشه

 

پسر پنیری تنها .............

 


حضور تنهائی

تو فکرتم    

همیشه تو فکرت هستم . با اینکه رفتی و نموندی پیشم . آنچه با من است فقط تنهائی است .

چه سهمگین است هجوم ثانیه های تنهائی . چه هراس انگیز است بی پشت به رزم با دیو تاریکی

حالا که میبینم دیگر نگاهت به چشمهای من دوخته نمیشود . حالا که هرم نفست گرمابخش نگاه دیگری شده . چه میتوان کرد با هیولای تنهائی ....

تا بحال از خدا شکایت کرده اید .......؟

حالا دیگر باید پذیرفت که در صندوقچه خاطراتت هم دیگر جایی ندارم . حالا من همانطور که آمدم ( مثل سایه ) میروم و از پس زمینه ذهنت هم خارج می شوم . اما آخر تو بگو .........

من که دلم با نگاهت نلرزید .........من که به دیدارت نیامدم ........من که برق چشمانت را ندیدم   

تو که میدانی

                         من ندیده تو را دیدم                من ندیده تو را دیدم  ....بانو

تو که میدانی        من نخوانده تو را خواندم                 با من چرا ؟

دیگر سفارشت نمی کنم تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند .

 

یا حق !!!!

پسر پنیری خیلی تنها .....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 17:44  توسط سهراب  | 

سلام

ساده بگم :

بی گفت و شنود ،

                            بی حرف و حدیث،

                                                         بی قال ومقال                                                  

ساده بگم :

                   بی اوج و فرود ،

                                            بی یارو قرار ،

                                                                    بی تو و تنها

 

ساده بگم :

                                                            (( دوست دارم ))

 

 

حالا دیگر خیالم از بابت تو نگران نمی شود ................

حالا دیگر تنهایی بی پایانم آزارم نمی دهد ................

حالا دیگر بار سنگین غصه ها بر دوشم سنگینی نمی کند ....

حالا دیگر خیالم راحت است ....................................................................................................

 

به تو می نگرم و بی اختیار می خندم ....

به سادگی نگاهمان فکر میکنم ...

به جوانی نهال نورسمان..

                            خشکیده بر دیواره پیچک زندگی  

                                                                               به اتصال نورانی افکارمان

به حسرت بر جا مانده از تنهائیمان

                             

به شکوه اشک در لحظه باریدن

                                             به ترکیدن بغضهای بی کسی

                                                                                           به خیال بی خیالمان .

 

میدانی عبور از این معبر برایم خیلی سخت است اما با تو و با یاد دستهای نوازشت با هجوم دلتنگی به نبرد ایستاده ام و نمیخواهم بدانم که انتهای این دنیا به کدامین سمت و سو میخواهد برود .

میدانی حالا دیگر به بهانه های کوچک اشکم سرازیر نمی شود و  تنها چیزی که بهانه زندگیم است همیشه و همه جا در کنارم و در قلبم همراه من است .

دردی که از جانان برسد چه دردی خوش خواهد بود و فکر اینکه همیشه با من و در کنارم خواهی بود چنان هیاهویی در قلبم بر پا کرده که برای ارتماس با آن لحظه شماری میکنم .

آری دیگر از این بغض کهنه در سینه شکایت نمی کنم که زهی سعادت بر من و اقبالم که هر دم و بازدم میتوانم این بغض غریبی و غربت را بر لب چشمه خورشیدم ببرم و بشویم و نقابی از اشک  نثارش کنم به زیبایی مرواریدهای دریای شناور ماهی نارنجی کوچک حوض خونه مادرجون .

 

حالا خسته تر از هر خسته ای در انتهای جاده ایستاده ام و منتظر عبور ارابه خود میمانم ، نمی دانم کی می آید ! اما هر دم صدای جرسش از دور در گوشم زمزمه میکند ....

شاید امروز بیاید ....................................................................................................................

 

 یا حق !

پسر پنیری تنها !!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:3  توسط سهراب  | 

سلام

در موسم رقص بنفشه با نسیم بهار را نه فقط با لباس نو ، بلکه با افکار نو واندیشه نو آغاز کنیم.

آرزو میکنم مثل ماهی زنده ، مثل سبزه زیبا ، مثل سمنو شیرین ، مثل سمبل خوشبو، مثل سیب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید .

عیدتان مبارک

ای عزیز رفته از دیده من ، در چنین بهاری دل انگیز نمی دانم چگونه با تو بگویم از حجم تنهائیم اما تو که با من آشنائی ، تو که راز نگاهم را میدانی ، تو که سکوت مطلقم را میفهمی ، تو که آرزوهای مرا میشناسی ، تو که غربت کلامم را درک میکنی ، تو که .......

نمی توانم از خلوت بی کسی هایم برایت بگویم اما تو را به عظمت عشقمان ، تو را به پاکی حرفهایمان ، تو را به جاودانگی قولمان قسمت میدهم .....

قسمت میدهم که مرا ببخش !

عزیزم برایت سلامت ، آرامش ، شادی ، درخشش و سعادتی ابدی آرزو میکنم ، باشد که لحظه لحظه عمرت به یاد خدا و با یاد او سپری گردد تا  همیشه  خوشبختی همراهت گردد .

 

و کسی گفت بهار است

و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم :

ای کاش این بهاری که همه می گویند

بی خبر می آمد

شاید آنوقت ز شوقش

همه گل می دادیم .

 

 

یا حق !

پسر پنیری !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:56  توسط سهراب  | 

سلام

من اینبار زودتر اومدم تا ته قصه رو بگم و برم .

برم برای همیشه .

توی پائیز عاشقی داشتم غلط میخوردم و از همه چیز لذت میبردم ، خدا میدونه که تو عمرم انقدر خوش نبودم و تا این حد از له شدن در زیر ضربه لذت ، احساس ارامش بهم دست نداده بود .

شبها وقتی به آسمون نگاه می کردم از دیدن خوشه پروین ، دب اکبر و بقیه ستاره ها کیف میکردم و تا صبح برا خودم زمزمه میکرد  اون منو دوست داره

وای خدای من ! چقدر سخته تو دلت یه دنیا غصه داشته باشی و بخوای از روزایی حرف بزنی که سراسر خوشی بوده ، توی این فصل هر بلایی که بگید به سر من اومد .

روزها رو به عشق اون شب میکردم و شبا رو با یادش به روز میرسوندم ، بند بند وجودم سرشار از محبت اون شده بود ، ذره ذره افکارم با حس بودن اون تنفس میکرد و خلاصه همه لحضات زندگی من رو پر کرده بود .

کاشکی میدونست که چقدر دوستش دارم که باور کنید میدونه !

اونم گذشت ، از اونجایی که همیشه عمر خوشی ها خیلی کمه ، جغد شوم تنهایی سایه نحسش رو روی زندگی من انداخت و هنوز گیج از اون همه لذت بودم که اون رفت ...........................................

بعد از اون من موندم یه دنیا تنهایی ، من موندم هزار حرف نگفته ، من موندم یه عالم غصه که نمیدونم چه جوری باید تحملش کنم .

الان که دارم این مطلب براتون مینویسم ، یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده و بی اختیار دارم اشک میریزم اما شما ناراحت نباشید ، آخه به اومدن این اشکا ، به فرو دادن این بغضا دیگه عادت کردم

دیگه عادت هر شبم شده که به یادش بخوابم و با یادش بیدار بشم ، اما .............

ما رفتیم ، برای همیشه و اگه کسی دوست داشت که بر گردیم برام کامنت بذاره ، شاید اومدم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:14  توسط سهراب  | 

 سلام

بازم آخر سال شد و همه به فکر افتادن که حساب و کتابشون رو با دیگرون تسویه کنن و خلاصه نذارن چیزی از این سال به سال نو برسه ، منم مثل همه آدمایی که اینکارو میکنن تصمیم گرفتم اول از همه با خودم حساب و کتاب کنم ببینم بدهکارم یا بستانکار !

بعدش اگه از این امتحان مردود نشدم بیام سراغ بقیه چیزا و بقیه کسایی که یه روزایی با هم بده بستون داشتیم .

نمیدونستم از کجا شروع کنم و از چی ؟

اما خوب از اونجایی که هر کسی خودش رو  بهتر از بقیه میشناسه  نمیشدم از کسی پرسید که من چه کار کنم .

سال ۸۵ داره تموم میشه ، با همه خوبی ها و بدیهاش ، با همه خوشی ها و نا خوشی هاش

با همه خنده ها و گریه هاش  ، با همه شادی ها و غصه هاش  

من که تو این سال به اندازه چند ین و چند سال خوش بودم ، به قدر یه عالم خندیدم

قد یه دنیا شادی نصیبم شد .

اما ................

اره ، همیشه وقتی اما میاد وسط ، آدم مثل یه عقربه ساعت که رو ۱۲ باشه و پیچش شل بشه یهویی میفته پائین و میره رو ۶ وایمیسته ، دلش هری میریزه پائین و با خودش میگه : یعنی چه چیزی میتونه وجود داشته باشه که با این همه خوشی ، با این همه خنده و شادی ، بازم اما تو کارش میاد ؟

سرتون رو درد نیارم !

آخه چند تا از دوستان من به من توصیه کردن که شاد باشم ، اما نگفتن چه جوری

منم نمی خوام از غم و غصه بگم اما  بدونید خیلی برام سخته بخوام اون چیزی رو بگم که تنها یه تصویر از اون تو ذهن من مونده و یه قاب عکس از خاطراتش برام باقی مونده .

 

بگذریم !

سالی که گذشت اولش با کار خوبی برای من شروع شد و منم مثل همه خلق الله که کار میکنن تا بتونن زندگی کنن ، کار میکردم و تو این دنیای به این بزرگی دلم فقط به مرخصی هام خوش بودو به چندتا تفریحی که اونا هم همیشگی نبود .

بهار مثل یه بارون رگباری که زود میادو زودم میره گذشت و تابستون داغ سوزنده شروع شد .

منم که کرمانشاه کار میکردم با اون آفتاب تیز و داغش .

روزای اول آخرین ماه تابستون بود . فکر کنم پنجم شهریور بود که من اومده بودم تهران برای استراحت ، روزا که تا لنگ ظهر میخوابیدم و شبا هم تا صبح پای کامپیوتر

یه شب نمیدونم چی شد ،  من ناپرهیزی کردم و سر صحبت رو با یه گل پونه باز کردم ، صحبت کردن همانا و من توی شادی غرق شدن همان . خلاصه من مثل بهت زده ها محو صداش بودم و اونو نمیدونم انگار که چشم تو چشم یه استاد هیپنوتیزم انداخته باشی ، مسخ شدم و دریچه ای رو به نگاهم باز شد که همه زندگی من رو تحت تاثیر قرار داد و از اون روز به بعد همه چیز رنگش عوض شد .

بعضی وقتها که به گذشته فکر میکنم ، موجی از رعش و تلاتم  سراسر وجودم فرا میگیره و اصلا باورم نمیشه . اره اصلا" باورم نمیشه که یه روزی من اینقدر خوش بودم و قدرش ندونستم .

توی همین ایام بود که از تاثیر اون موج دستم  به قلم رفت و منی که سالها بود هیچ ننوشته بودم و ذوق نوشتن رو فراموش کرده بودم ، دوباره تونستم احساساتم رو روی کاغذ بیارم و چیزایی بنویسم که برای اون گل پونه وحشی حکم غذای روح باشه و برای من درمانده یادواره ای که بعدها از خوندنش اسمون چشمام ابری بشه ، بارونی بشه ، بباره تا خاموش بشه .

من براتون دارم قصه میگم ، قصه من اگه غصه داره به خاطر توه !

لذت خاموش من !

گذشت و گذشت تا تابستون تموم شد و جاش رو به پاییز عاشقی داد

آخ خدای من ! پاییز شروع شد با همه زیبائیهاش ، به رنگهای قشنگش ، با بادهای توفنده و خلاصه با بارونهایی که میبارن و مثل سیل بنیاد همه چیزو از جاش میکنن و میبرن .

آره عزیزا ، اگه خواستید یه روز تو زندگیتون طعم عشق رو بچشید حتما برید زیر بارون اونم تو  فصل پاییز ، برید توی هوایی که یارتون اونجا نفس میکشه و اونجا ریه هاتونو پرکنید از عطر دل انگیز موهای اون .

من حالا حالا ها میخوام توی این فصل بمونم و براتون بگم که چه بر من گذشت .اگه تاب شنیدنش دارین با من همراه باشید ، قول میدم این پست حتما" تا قبل از تحویل سال نو تموم بشه .

هر چند که غصه های دل من هیچ وقت تموم نمیشه و تو ای مسافر سفر کرده قلب من ،

ای آزاد شده زندان من ، رها باش مثل پرنده ه ای که پرواز میکنه و اوج میگیره تا از نظرها محو میشه !

اینجا برات یه تیکه شعر میذارم ، فقط برای تو......

هی پرنده !       هی پرنده بی پروا !

در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز !

من ساختم ، باد آمد و همه رویا ها را با خود برد.

تا پست بعدی همتون به خدا میسپارم مخصوصا" تو رو سپید سپید من

یا حق !

پسر پنیری تنها !

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:58  توسط سهراب  |